Lilypie 3rd Birthday Ticker
Gole Baharam
 
 

سلام

من اومدم.

میدونم همه میگن تنبلم اما اصلا هم اینطور نیست. مشغله کاریم زیاده. این دختر هم که بلا شده و تو خونه اصلا به من مجال هیچ کاری رو نمیده و مدام غر میزنه که حالا که برام داداش یا خواهر نمیاری پای کامپیوتر هم نشین.

خلاصه الان اومدم خیلی خلاصه از فاطمه چند تا عکس بذارم و برم. در جشن شب عید مهد کودک فاطمه خانم و دوستاش برنامه ای اجرا کردند که خیلی قشنگ بود. "رقص باربی" من وقتی عکس هاش رو دیدم دلم خواست یادگاری بذارم تو وبلاگش تا هم دوستام البته اگه منو به یاد بیارن و باز هم بعد این همه مدت بهم سر بزنن ببینند و هم خودش وقتی بزرگ شد این روز رو به یاد نگه داره.

زیاد پر حرفی نمی کنم. این هم عکس های دخملم. خودتون تشخیص میدید دیگه فاطمه گلم کدومه!

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳٩٠ - maryam alizadeh

عزیز من گل من تولدت مبارک

 

این مطلب به زودی درج خواهد شد

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸ - maryam alizadeh

 

این تیپی که از فاطمه خانم میبینید خودش انتخاب کرده. بدون دخالت نظر ما. من فقط گفتم بیا ازت عکس بندازم. البته این لباسها تنش نبود. گفت صبر کن حاضر بشم. رفت تو اتاقش و با این پیراهن برگشت. گفت تنم کن. بعدش هم کفش و روسری و جوراب و کیف و آخرش شد همین تیپی که می بینید. اینجا خونه قبلیمونه تو شهر ساوه.

 

اما این عکس روز خدا حافظی از مهد کودکشه. مهد کودک مینو در شهر ساوه. این خانم هم خانم بختیاری مدیر مهد کودک هستند. اون دختر کوچولوی ناز هم دوست صمیمیه فاطمه و البته عشق مامان فاطمه "مانا کوچولوست" از حق نگذریم خیلی خوردنی و دوست داشتنی بود. محال بود من ببینمش و نبوسمش. فاطمه هنوز هم گاهی به من میگه : مامان من مانا رو خیلی دوست دارم نازه"

 

 

اینجا هم دو تا خاله های اصلی فاطمه هستند. سمت راست خاله نگین و سمت چپ خاله آرزو. دستشون درد نکنه فاطمه خیلی دوستشون داشت.

 

در این عکس هم فاطمه خانم پرونده فارغ التحصیلیش رو در دستش گرفته و برای همیشه با این مهد خداحافظی کرد.

 

و اما اینجا. همون روز رفتیم مهد کودک اول فاطمه. همونجا که فاطمه یک روز هم سالم نبود و مدام مریض میشد. به قول دوستان من اینجا مثل یتیم خونه میمونه. شما هم با دیدن این عکس چنین حسی بهتون دست نمیده؟

 

این هم حسن ختام عکس های این سری. فکر میکنم آخرین عکس فاطمه در شهرستان ساوه. در ضمن به خاطر کیفیت بد عکس ها معذرت میخوام چون همگی با موبایل انداخته شدند.

 

 

تا بعد خدا نگهداربای بای 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ آذر ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

 

سلام. من بالاخره اومدم. خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم اما درگیریهای مربوط به اسباب کشی و .... مجال نمی داد.

بله ما اومدیم تهران. الان دقیقا یک هفته هست. خیلی روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. از اول مهر ماه دیگه سر کار نمیرم و شدم یک خانم خونه تمام عیار. هر چند که خوش میگذره و تمام روز رو در کنار دختر گلم هستم و میتونم بهتر بهش برسم ولی من اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. آخه عادت نداشتم. بعد از 6 سال کار کردن حالا خیلی سخته. مامانایی که فکر میکنید سر کار نرید و بمونید تو خونه کوچولوهاتون رو بزرگ کنید از همینجا بهتون میگم که چنین فکری به سرتون نزنه که پشیمون میشید. چشمک

من الان پشتم باد خورده و دیگه حوصله رفتن به دنبال کار جدید و شروع دوباره رو ندارم. از همین می ترسیدم. آخه من آدم پر استرسی هستم و تغییر شرایط به شدت بر روحیه من اثر گذاره. همیشه سعی کردم تو زندگیم زیاد تغییر ایجاد نکنم و با همون شرایط هر چند سخت بسازم اما اینبار فرق میکرد. قضیه چیز دیگه ای بود و من مجبور به استعفا شدم. دو تا مسئولیت کلیدی شرکت به عهده من بود ولی چه فایده. من به خاطر خدا از خیلی چیزها گذشتم. خلاصه اینکه تغییر خونه، تغییر شهر و تغییر شرایط کار حسابی منو به هم ریختند. تنها شانسی که آوردم این بود که سربازی بابایی 2 ماه عقب افتاد و اول دی ماه اعزام میشه و گرنه باید تنهایی رو هم در این میان تحمل میکردم. برام دعا کنید که بتونم با این شرایط کنار بیام.نگران

اما فاطمه گلم. حسابی تو این مدت بزرگ شده. بلبلی شده که هر چی بگم کم گفتم. اما خیلی وقتها این بلبلی کار دستش میده و کمی گوشمالی میشه. زبون درازیش بیسته. کم نمیاره. برای هر چیزی جوابی داره. تو هر کاری دخالت میکنه. همیشه آچار و پیچ گوشتی تو دستشه و مشغول انجام تعمیرات که عاقبتش خراب کردن یکی از وسایل یا اسباب بازیها و چیزهای دیگست. تو چاپلوسی هم کم نمیاره. چنان ماچ و بوسه هایی تحویل میده و چنان حرفهای دل برنده ای میزنه که همه رو خاطر خواه خودش میکنه. هر کسی هم که تلفن میزنه باید فاطمه باهاش صحبت کنه. حالا میخواد این تلفن به مثلا عموش شده باشه یا باباش یا یک مهمان که تو خونه در کنار فاطمه نشسته. همه رو هم دعوت میکنه که زود بیایید خونمون. اگه هم اجازه ندیم صحبت کنه اشکهایی میریزه که جگر هر شنونده ای رو کباب میکنه. حالا فکر کنید مثلا مدیر عامل سابق شرکت پای تلفنه باید بابایی ازش عذر خواهی کنه و بخواد که اول 2 دقیقه ای با دختر ما صحبت کنه. باید خیلی به طرف بر بخوره نه؟ نیشخند

به شدت این دختر لوس و مامانیه. وقتی تو خونه هستیم حتی برای یک لحظه از پهلوی من تکون نمیخوره. مانع تمام کارهای منه. قبلا فکر میکردم که اگه خونه دار بشم همه کار میکنم. مدام به خونه میرسم. به خودم میرسم. غذاهای رنگارنگ درست میکنم. اما همینجا حرفم رو پس میگیرم. این کارها باشه بعد از شوهر کردن فاطمه.

حالا یک کمک میخوام از همه کسانی که تجربه دارند. فاطمه 2 تا خصلت بد داره. یکی اینکه هنوز هم تو خواب جیش میکنه و من مجبورم شبها پوشکش کنم. هر چی هم یادش میدم فایده نداره. به نظر شما این طبیعیه؟ اگه نیست من چه کار کنم تا این مشکل حل بشه؟

دیگه اینکه به شدت به شیشه شیرش وابسته شده و محاله شیر رو تو لیوان بخوره. حالا وابستگی به کنار تا خوابش میاد یا حوصلش سر میره میگه شیر میخوام. نصفه شب ها منو از خواب بیدار میکنه و اگه فقط برای یک دقیقه دیر برسیم فریادش تمام ساختمون رو بیدار میکنه. این مشکل رو چه جوری حل کنم؟ تو رو خدا راهنماییم کنید.

خوب سرتون رو درد آوردم. آخه دلم خیلی گرفته و احساس افسردگی دارم. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی میدونم که فایده نداره و فقط گذشت زمان میتونه کمکم کنه تا با شرایط جدیدم کنار بیام. جالب اینجاست که خونه ما 2 تا کوچه با مامانم اینا فاصله داره. قبلا فکر میکردم که هر روز میرم به مامانم سر میزنم ولی الان 4، 5 روزه که ندیدمشون و اصلا هم حوصله ندارم از خونه بیرون برم. سعی میکنم زود برگردم و بیشتر از فاطمه بنویسم. عکسش رو هم به زودی میذارم. امروز فرصت ندارم و باید برم به فاطمه برسم.

" یک چیز بگم بخندید. همین لحظه که دارم می نویسم دیدم صدای فاطمه نمیاد گفتم چه دختر خوبی شده. برگشتم عقب و دیدم بله شیشه شیرش رو گرفته و داره شیر ها رو قطره قطره میریزه روی لباسش و کیف میکنه. برم تا بیشتر از این خودش رو کثیف نکرده." فعلا خدا نگهدار. بای بای

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

 

 

سلام به همه دوستان عزیز و مهربون.

من بالاخره اومدم. راستش دیگه دلم نمیخواست بیام و از مریضی بنویسم ولی تو این مدت به من و فاطمه خیلی سخت گذشت. چند روز بعد از اینکه من کاملا بهبود پیدا کردم فاطمه دوباره مریض شد. سرما خوردگی خیلی سختی گرفت طوریکه تا 20 روز نه چیزی میخورد و نه با کسی بازی میکرد. اصلا حوصله هیچکس رو نداشت. هر کاری میکردم لب به غذا نمیزد و تا میدید براش خوراکی آوردم گریه میکرد. اگر هم کمی میخورد بلافاصله بالا می آورد. طفل معصوم خیلی لاغر و ضعیف شد. من هم که همراه اون غصه میخوردم و از زندگی بیزار شده بودم. اما خدا رو شکر این دوران سخت به پایان رسید و الان دخترم خیلی بهتر شده و هر چند دیگه مثل گذشته غذا نمی خوره ولی باز هم من به همین حد راضیم.

دختر مامان تو این دوران حسابی بلا شده. یک زبون دراز واقعی. دستش رو به کمر میزنه و به من میگه " دوستت ندارم، نمیخوامت، به حرفت گوش نمیدم، تو برو دیگه، من که تو رو دوست ندارم چرا گریه نمیکنی؟ " و امثال این حرفها. ولی فقط کافیه من گریه کنم یا به شوخی بذارم برم اونوقت شروع به گریه میکنه.

مدتی بود اصلا نمیرفت مهد کودک. صبحها مکافات داشتیم. از خواب که بیدار میشد شروع به گریه میکرد و وقتی به مهد میرسیدیم دیگه بغل مربی نمیرفت. یکبار بردمش سر کارم اما دیدم خیلی بهش خوش گذشته و روز بعد هم میگه بریم سر کار، مهد کرودک نریم. به همین دلیل دیگه اهمیتی به گریه هاش ندادم تا اینکه دوباره همه چیز درست شد.

دیروز یکی از روزهای به یاد موندنی فاطمه بود. قضیه از اینجا شروع شد که بابایی برای روز زن برای من یک گوشواره خرید "منظورم یک لنگه گوشوارست نه یک جفت" و من تا چند روز اونها رو گوش میکردم. آخه فاطمه اصلا نمیذاره و از وقتی به دنیا اومده من مجبورم گوشواره گوش نکنم. چون اسباب بازی دست اونه و مدام از گوشم اونها رو میکشه. با توجه به اینکه فاطمه خانم با مامانشون به شدت حسودی میکنند دیگه ول کن نبود که گوشم رو سوراخ کنید. دیروز دیدم فرصت خوبیه و بابایی هم زود اومد خونه. بردیمش درمانگاه و بالاخره این عملیات رو که مدت ها بود ذهنم رو درگیر کرده بود انجام دادیم. راستش من همیشه می ترسیدم و دلیل تاخیر همین بود. از دیشب تا حالا فاطمه چنان مغرور شده که فکر میکنه حالا با سوراخ شدن گوشش دیگه مثل مامان یک خانم شده. فقط دلم میخواست از ژست هایی که میگیره عکس بندازم اما حیف که نمیشه. روز شنبه هم بردمش آرایشگاه و بالاخره موهاش رو کوتاه کردم. خیلی ناز و مامانی شد. خودش میگفت "دیگه مثل حسنی موهام بلند نیست". داستان حسنی رو که میدونید " موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه"

و اما یک خبر دیگه اینکه بابایی فاطمه بالاخره در سن 32 سالگی میخواد بره سربازی. روز اول آبان اعزام داره. از اونجا که من و فاطمه در این شهر غریب تنها میشیم مجبوریم همراهش بریم. و این یعنی بیکار شدن من و بابایی. خیلی سخته. گاهی دلم شور میزنه. اگه دوباره کار گیرمون نیاد چی؟ بعد از 4 سال زندگی تو شهر ساوه حالا باید با این شهر خداحافظی کنیم. البته راستش رو بگم علت رفتن ما از این شرکت سربازی نیست. سربازی بهانه ای شد تا ما خودمون رو از این محیط نجات بدیم. درآمدمون خوب بود اما دیگه نه اعصابی برامون مونده بود و نه زندگی. بابایی که اکثرا تا دیر وقت سر کار بود. وقتی هم که میومد خونه معمولا اعصابش داغون بود. من در چند تا پست قبل نوشته بودم که تو چه محیطی کار میکنم. این رو هم اضافه کنم که در این محیط خدایی وجود نداره. ایمان رو مسخره میکنند و اگر کسی در گفتارش اسمی از خدا بیاره میگند "بس کنید دیگه خدا حاشیست" . نمیخوام زیاد از اونجا بنویسم اما هر چی که بود داره تموم میشه. دعا کنید که خدا با رفتنمون برکت رو به زندگیمون برگردونه.

زیاد حرف زدم. یک دنیا حرف دیگه هم دارم اما میذارم بعدا می نویسم. زمانیکه دیگه کاملا از این محیط بیرون اومدم.  فعلا خدا نگهدار همتون.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

باز هم آبله مرغون

این آبله مرغون مثل اینکه دلش نمی یاد دست از سر ما برداره. همین روزها میخواستم بیام و از سلامتی دخترم بنویسم اما اتفاقات دیگری افتاد.

فاطمه مامان بعد از اینکه جوشها کمی بهتر شد راهی مهد کودک شد. خیلی نگران بودم که مبادا جوشهاش رو بکنه اما اینطور نشد و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. اما متاسفانه دچار سرماخوردگی شدیدی شد. با توجه به اینکه بدنش هنوز ضعیف بود سرماخوردگی خیلی اذیتش کرد و اونو لاغر تر از قبل کرد. تازه داشت کمی بهتر میشد که من حس کردم حالم خوب نیست. مدام تب و لرز داشتم و حس سرماخوردگی. روز یک شنبه دیدم بهتر نمی شم رفتم دکتر. دکتر بهم شک کرد. با وجود اینکه از حال فاطمه هم بی خبر بود  گفت بدنت بیرون نریخته؟ گفتم یعنی چی؟ گفت مشکوک به آبله مرغانی. گفتم نه آقای دکتر فکر میکنم یک سرماخوردگی ساده باشه و اون هم قبول کرد. چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه و به محض اینکه لباسهامو عوض کردم دیدم که بله من هم به این بیماری دچار شدم. بدبختی من از همون شب شروع شد. سوزش.خارش. درد .حس بد. فریاد میزدم و از خدا کمک میخواستم.

دکتر گفته بود مریضی تو این سن خیلی سنگین میشه و ممکنه صورتت رو به هم بریزه. خیلی میترسیدم. مدام دعا میکردم. روز اول فاطمه رو پیش خودم نگه داشتم اما پشیمون شدم. فرداش دخترم رفت مهد کودک. وقتی که از مهد برگشت. باباش میخواست بره خرید. من به فاطمه گفتم نرو. من دلم برات تنگ شده. اما امون از دست بچه های این دوره زمونه که اصلا محبت به مادر رو انگار از یاد بردند. دلم خوش بود که دختر بزرگ کردم. بدون اهمیت به حرف من رفت. تنها شانسی که اورد این بود که با یک دسته گا برگشت و الا نمی دونم باهاش قهر میکردم یا آشتی. بعدش هم با سیاست خاص خودش میگه تو رو تنها نذاشتم. رفته بودم برات گل بگیرم.  ( جون خودت باورم شد ).

امروز صبح هم باباش میخواست ببرش مهد من گفتم نمیخواد حالم بهتره. یکباره از خواب بلند شد و فریاد میزد که نه من میخوام برم. راستش دلم خیلی گرفت. نمی دونم همیشه همین طور میمونه یا نه. آخه ددر رفتن رو به همه کس حتی مامانش ترجیح میده. بعدش که فهمید از ددر خبری نیست و باید بره مهد کودک گفت نه پیش مامان میمونم.

الان خدا رو شکر هر دومون بهتریم. خیلی شانس آوردم که فقط ۴-۵ تا جوش بیشتر در صورتم در نیومده. اونهم جاهاییه که میره زیر روسری. برای همین هنوز قیافم قابل تحمله. دکتر گفته از شنبه میتونم برم سر کار. خوب خیلی حرف زدم. برای همه مریضها دعا میکنم و امیدوارم خدا همه رو شفا بده. مریضی خیلی بده در هر نوعی که باشه.

همه مامان هایی که یادتون نمی یاد آبله مرغون چه جوریه بدونید که خیلی سخته. خصوصا اگه مثل من جوشها روی زبان و حلق و حتی لبتون رو هم بگیره. دیگه از غذا خوردن خبری نیست. اگه کوچولوهاتون اینطوری شدند مثل من که فاطمه رو مجبور به خوردن میکردم شما این کار رو نکنید که خیلی عذاب آوره.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

ابله مرغون

این دفعه خیلی زود اومدم برای اینکه یک سوژه نه چندان خوب برای نوشتن پیدا کردم. از عنوان مطلبم پیداست. بله فاطمه خانم ما هم این بیماری رو گرفت. با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی برام جالب بود. آخه وقتی می شنیدم یکی ابله مرغون گرفته کلی می ترسیدم و همیشه از روزی که این بیماری سراغ دختر من بیاد هراس داشتم. نمی دونستم که چی میشه و آیا من می تونم در این شرایط از فاطمه مراقبت کنم یا نه. به هر حال ما هم دچار شدیم.

جریان از این قرار بود که روز یک شنبه دیدم پاهای فاطمه خانم، همونجایی که پوشک میشه جوش زده. تعجب کردم چون من دیگه به جز شبها اونو پوشک نمی کنم. اهمیتی ندادم و گفتم شاید صبح دیر بازش کردند. تا شب حالش خوبه خوب بود و اتفاقا من هم حوصله داشتم و تا لحظه خواب حسابی با هم بازی کردیم و دخترم خسته خسته به خواب رفت.صبح هر کاری کردم بیدارش کنم تا بریم مهد کودک بیدار نشد و مدام می گفت خوابم میاد و واقعا هم میخوابید اما دیدم چشماش خیلی ترشح داشته و مثل همیشه نیست. فکر کردم سرما خورده. همونطور در حالت خواب بردمش مهد کودک. عصر که برای گرفتنش به اونجا رفتم گفتند که فاطمه آبله مرغون گرفته. آخه دیروز هم یک بچه دیگه تو مهد اینطور شده بود. نگاه به بدنش کردم و دیدم که بله پر از جوش های تاول مانند ریز شده. سریع بردمش دکتر و دکترش هم همین تشخیص رو داد و اینطور شد که من هم وارد این ماجرا شدم.

بدون اینکه کارهام رو در شرکت مرتب کرده باشم مجبورم تا شنبه نرم سر کار. کلی هم کار دارم. امروز صبح فاطمه به مراتب بدتر شده و جوشها روی چشم، گونه ها و گلوش رو هم گرفته حتی وسط سرش. می ترسم بهش دست بزنم. همش حس می کنم ممکنه جوش ها سر باز کنند و جاشون بمونه. میترسم موهاش رو شونه کنم مبادا دردش بیاد. نمی دونم غذا بهش چی بدم که ضرر نکنه. یعنی تا کی طول میکشه؟ حالش بدتر از این هم میشه؟ الان که از صبح تا حالا خوابه. هیچ چیز هم نخورده. بچم خیلی لاغر شد. نمیدونم چرا در عرض دو روز این همه وزن کم کرد. یعنی طبیعیه؟ خیلی هم به هم ریخته و بی حاله. کی خوب میشه؟ دلم شور میزنه. هر کس در این زمینه تجربه ای داره برام بنویسه تا آرومتر بشم. به این ترتیب 16 اردیبهشت 1387 هم به عنوان یکی دیگه از روزهای مهم زندگی فاطمه ثبت شد. امیدوارم همه چیز به خوبی تموم بشه و من از این دغدغه حداقل تا نیومدن نی نی بعدی خلاص بشم. منتظر نظراتتون هستم. برامون دعا کنید.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

مامان نمیر. پیشم بمون

سلام به دوستان مهربون من. سلام به دختر گل مامان.نمی دونم از دخترم چی بگم. دختر من هم مثل همه کوچولوهای ناز و شیرین زبون دیگه روز به روز کارها و حرفهای تازه یاد میگیره. گاهی اوقات طوری صحبت میکنه که من فراموش میکنم این یک بچه 2 ساله هست. باور کنید خیلی وقتها مثل یک دوست باهاش حرف میزنم. وقتی دلم میگیره و بی حوصله میشم. میاد پیشم و میگه مامان چی شده. من هم باهاش حرف میزنم. آخرش میگه دوستت دارم. و سرش رو روی سینه من میذاره. صورتم رو توی دستاش میگیره و مدام منو می بوسه.

یک روز از سر کار که اومدم خیلی خسته بودم  و قصد داشتم بخوابم اما اون نمیذاشت و مدام میگفت باهام بازی کن. من هم دیدم اینطوریه خودم رو زدم به خواب و اصلا جوابش رو ندادم. کلی مامان مامان کرد. منو صدا زد. با صورتم بازی کرد. چشمام رو باز و بسته کرد. دهنم رو مدام باز میکرد. منو زد و خلاصه به هر تلاشی میخواست منو بیدار کنه اما من بیدار نشدم که نشدم. یک مرتبه با بغض صدا زد " مامان" و زد زیر گریه. خیلی دلم براش سوخت. از جام بلند شدم و گفتم "عزیزم چی شده؟ چرا گریه میکنی؟" همینطور اشک میریخت و فقط منو در آغوش گرفته بود. وقتی آروم شد گفت: مامان نمیر. پیشم بمون. هم کلی خندم گرفت از اینکه بچه به این کوچیکی هم مردن رو میشناسه. هم اینکه خیلی ناراحت شدم. اگه روزی من و فاطمه تنها باشیم و اتفاقی برای من بیفته اونوقت بچم از غصه چی کار میکنه؟ نه خدا اون روز رو نیاره.

با مهد کودک خیلی خوب کنار اومده. هر روز به عشق دیدن بچه ها از خواب بلند میشه. البته موقع لباس پوشیدن مدام نق میزنه که مامان بغلم کن. مامان خوابم میاد. مامان خسته شدم. و گاهی اوقات هم از خستگی همونطور رو زمین خوابش میبره. شعرهای اتل متل توتوله، دختره اینجا نشسته، لی لی لی لی حوضک رو بلده. بعضی وقتها هم شعرهایی رو میخونه که من اصلا سر در نمیارم. فکر میکنم یک چیزهایی تو مهد یادش میدن اما خوب نمیتونه تلفظ کنه به همین دلیل خیلی گنگ به نظر میاد.

دخترم خیلی خجالتی و کم روست. ولی امان از وقتی که روش باز بشه. دیگه مستاجر و صاحبخونه نمیشناسه. خیل پر حرفه و لحظه ای نیست که بیدار باشه و حرف نزنه. از هر دری هم چیزی میگه. فقط کافیه موقع حرف زدن چشمش به یک وسیله بیفته شروع میکنه براش داستان تعریف کردن که این چی بوده و چی شده و متعاقب اون چیزهای دیگه. مثلا یک نمونه از حرفهایی که میزنه:

مامان، عینکم کوش. مامانم خریده. نزنم به چشمم نینی ها ازم میگیرند بعدن کوباره براشون میخرم. من پول ندارم. پول تو قلکمه. مامان قلکم کجاست؟ روی کمد خودمه برم بیارم. اونجا تاریکه. نمیرم. پیشی منو میخوره. مامان بغلم کن ترسیدم.

حالا شما فکر کنید این همه حرف در عرض کمتر از یک دقیقه. پشت سر هم. حالا این یک موضوع بود و نوبت موضوع بعدی میرسه. به من فکر کنید که خسته از سر کار اومدم و دلم سکوت میخواد.

خدایا شکرت که چنین دختر بلبل زبونی رو بهم دادی. شکرت که بهش سلامتی دادی تا خوب حرف بزنه و بهش هوش و عقل دادی تا همه چیز رو بفهمه. خدایا شکرت.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh

 

۲۴ روز از بهاری که تازه اونو شروع کرده بودیم گذشت. فاطمه من ۲ سال و ۲ ماهش شد. امروز صبح روز اولی بود که در سال جدید اونو بردم مهد کودک. خیلی هراسان بود و معلوم بود که استرس شدیدی داره. از روز قبل مدام با خودش میگفت. من مهد کودک رو دوست دارم. من خاله سارا دوست دارم. من فردا میرم مهد کودک. از صبح تا شب هنگام خواب این حرفها زیر زبونش بود. دلم براش میسوخت و از خودم بیزار میشدم که چرا بچه به این کوچیکی که قراره در تمام دوران تحصیل و زندگی اجتماعیش متحمل سختیها و استرسهای فراوون بشه باید در این سن و سال به جای بازی کردن در محیط پر آرامش خونه نگران فردایی باشه که میخواد از مادرش جدا بشه. صبح که از خواب بیدار شد حرف جالبی میزد. میگفت مامان من نرم مهد کودک برم مدرسه. گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچیکی و باید تو مهد کودک خیلی از شعرها و بازیها رو یاد بگیری بعد بری مدرسه. اون هم با معصومیت تمام سرش رو تکون داد و گفت باشه. یک هفته پیش اومد کنار من و منو در آغوش گرفت و بوسید. گفتم عزیزم چی شده؟ گفت مامان من تو رو دوست دارم. تو رو مهد کودک نمیذارم. این حرفش منو داغون کرد. دخترم با همین یک جمله خیلی چیزها رو به من گفت اما من باز هم در کمال بیرحمی اونو بردم مهد کودک.
بچه ها همه چیز رو در ذهن خودشون تفسیر میکنند ولی ما اهمیتی نمی دیم. یعنی اونها ما رومی بخشند؟
امسال عید خاله جون فاطمه از فرانسه اومد ایران و زمان زیادی رو در کنار فاطمه بود. این اولین سالی بود که فاطمه خالش رو خوب شناخت. خاله جون برای فاطمه کلی اسباب بازی اورده که به موقع عکسشون رو اینجا میذارم. یکی از اونها خود سیندرلاست. با همون پیراهن و تل سر آبی رنگ. خیلی خوشگله. دست خاله درد نکنه. فردا تولدشه. از همین جا به خاله جون از طرف خودم و فاطمه تولدش رو تبریک میگم.

خاله منیر مهربون خیلی دوستت داریم. تولدت مبارک.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧ - maryam alizadeh