۲۴ روز از بهاری که تازه اونو شروع کرده بودیم گذشت. فاطمه من ۲ سال و ۲ ماهش شد. امروز صبح روز اولی بود که در سال جدید اونو بردم مهد کودک. خیلی هراسان بود و معلوم بود که استرس شدیدی داره. از روز قبل مدام با خودش میگفت. من مهد کودک رو دوست دارم. من خاله سارا دوست دارم. من فردا میرم مهد کودک. از صبح تا شب هنگام خواب این حرفها زیر زبونش بود. دلم براش میسوخت و از خودم بیزار میشدم که چرا بچه به این کوچیکی که قراره در تمام دوران تحصیل و زندگی اجتماعیش متحمل سختیها و استرسهای فراوون بشه باید در این سن و سال به جای بازی کردن در محیط پر آرامش خونه نگران فردایی باشه که میخواد از مادرش جدا بشه. صبح که از خواب بیدار شد حرف جالبی میزد. میگفت مامان من نرم مهد کودک برم مدرسه. گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچیکی و باید تو مهد کودک خیلی از شعرها و بازیها رو یاد بگیری بعد بری مدرسه. اون هم با معصومیت تمام سرش رو تکون داد و گفت باشه. یک هفته پیش اومد کنار من و منو در آغوش گرفت و بوسید. گفتم عزیزم چی شده؟ گفت مامان من تو رو دوست دارم. تو رو مهد کودک نمیذارم. این حرفش منو داغون کرد. دخترم با همین یک جمله خیلی چیزها رو به من گفت اما من باز هم در کمال بیرحمی اونو بردم مهد کودک.
بچه ها همه چیز رو در ذهن خودشون تفسیر میکنند ولی ما اهمیتی نمی دیم. یعنی اونها ما رومی بخشند؟
امسال عید خاله جون فاطمه از فرانسه اومد ایران و زمان زیادی رو در کنار فاطمه بود. این اولین سالی بود که فاطمه خالش رو خوب شناخت. خاله جون برای فاطمه کلی اسباب بازی اورده که به موقع عکسشون رو اینجا میذارم. یکی از اونها خود سیندرلاست. با همون پیراهن و تل سر آبی رنگ. خیلی خوشگله. دست خاله درد نکنه. فردا تولدشه. از همین جا به خاله جون از طرف خودم و فاطمه تولدش رو تبریک میگم.

خاله منیر مهربون خیلی دوستت داریم. تولدت مبارک.

happy-birthday17.jpg

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مزدای شیطون بلا

سلام خاله مهد کودک که باید جای خوفی باشه. برای ما بچه ها که تو آپارتمانهای کوچولو زندونی شدیم و دوست و همسن و سال هم نداریم مهد کودک باید جای خوفی باشه. البته من که هنوز نرفتم. پس زیاد سخت نگیرین راستی تفلدم بود. عکساش رو گذاشتم

مهدی

اون وقت من میگم این بچه یه چیز دیگست، شما بگید نه [لبخند]

سمیه(ستاره طلایی)

سلام عزیزم[قلب] از آشنائی با شما و دختر نازت که همسن پسر منه خیلی خوشحال شدم... درکت می کنم این عذاب وجدان درد مشترک ما مامانهای کارمنده... اما عزیزم خودت رو آزار نده ... دختر به این باهوشی و فهیمی به زودی تو رو درک خواهد کرد[گل]

مزدای شیطون بلا

سلام خاله جون موضوع اون مراکز نگهداری کودکان و پیشنهاد من و پویان برای کمک به یکی از این مراکز رو که یادتون هست. من و پویان یه مطلبی در این‌باره نوشتیم که تو وبلاگ هر دو‌تامون هست. منتظرتون هستیم که این مطلب رو بخونین.

شاپرک

[قلب][ماچ][ماچ] مرسی از همدردیت عزیزم

مهین(مامان هانا)

سلام . پس کجایی بیا آپ کن . ببینیم مهد چطور بوده .خوب بود . دخملت عادت کرده به مهد یا نه

مامانی آرمانی

فاطمه جون چیکار می کنه مامانی؟....ازش مطلب جدید نزاشتی....ما منتظریم[گل][گل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

پریسا مامان کیا

بچه ها دنیاشون خیلی بزرگه به کوچیکیشون نگاه نکن[تایید][ماچ][قلب]منم اپم[گل][خداحافظ]