سلام به همه دوستان عزیز و مهربون.

من بالاخره اومدم. راستش دیگه دلم نمیخواست بیام و از مریضی بنویسم ولی تو این مدت به من و فاطمه خیلی سخت گذشت. چند روز بعد از اینکه من کاملا بهبود پیدا کردم فاطمه دوباره مریض شد. سرما خوردگی خیلی سختی گرفت طوریکه تا 20 روز نه چیزی میخورد و نه با کسی بازی میکرد. اصلا حوصله هیچکس رو نداشت. هر کاری میکردم لب به غذا نمیزد و تا میدید براش خوراکی آوردم گریه میکرد. اگر هم کمی میخورد بلافاصله بالا می آورد. طفل معصوم خیلی لاغر و ضعیف شد. من هم که همراه اون غصه میخوردم و از زندگی بیزار شده بودم. اما خدا رو شکر این دوران سخت به پایان رسید و الان دخترم خیلی بهتر شده و هر چند دیگه مثل گذشته غذا نمی خوره ولی باز هم من به همین حد راضیم.

دختر مامان تو این دوران حسابی بلا شده. یک زبون دراز واقعی. دستش رو به کمر میزنه و به من میگه " دوستت ندارم، نمیخوامت، به حرفت گوش نمیدم، تو برو دیگه، من که تو رو دوست ندارم چرا گریه نمیکنی؟ " و امثال این حرفها. ولی فقط کافیه من گریه کنم یا به شوخی بذارم برم اونوقت شروع به گریه میکنه.

مدتی بود اصلا نمیرفت مهد کودک. صبحها مکافات داشتیم. از خواب که بیدار میشد شروع به گریه میکرد و وقتی به مهد میرسیدیم دیگه بغل مربی نمیرفت. یکبار بردمش سر کارم اما دیدم خیلی بهش خوش گذشته و روز بعد هم میگه بریم سر کار، مهد کرودک نریم. به همین دلیل دیگه اهمیتی به گریه هاش ندادم تا اینکه دوباره همه چیز درست شد.

دیروز یکی از روزهای به یاد موندنی فاطمه بود. قضیه از اینجا شروع شد که بابایی برای روز زن برای من یک گوشواره خرید "منظورم یک لنگه گوشوارست نه یک جفت" و من تا چند روز اونها رو گوش میکردم. آخه فاطمه اصلا نمیذاره و از وقتی به دنیا اومده من مجبورم گوشواره گوش نکنم. چون اسباب بازی دست اونه و مدام از گوشم اونها رو میکشه. با توجه به اینکه فاطمه خانم با مامانشون به شدت حسودی میکنند دیگه ول کن نبود که گوشم رو سوراخ کنید. دیروز دیدم فرصت خوبیه و بابایی هم زود اومد خونه. بردیمش درمانگاه و بالاخره این عملیات رو که مدت ها بود ذهنم رو درگیر کرده بود انجام دادیم. راستش من همیشه می ترسیدم و دلیل تاخیر همین بود. از دیشب تا حالا فاطمه چنان مغرور شده که فکر میکنه حالا با سوراخ شدن گوشش دیگه مثل مامان یک خانم شده. فقط دلم میخواست از ژست هایی که میگیره عکس بندازم اما حیف که نمیشه. روز شنبه هم بردمش آرایشگاه و بالاخره موهاش رو کوتاه کردم. خیلی ناز و مامانی شد. خودش میگفت "دیگه مثل حسنی موهام بلند نیست". داستان حسنی رو که میدونید " موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه"

و اما یک خبر دیگه اینکه بابایی فاطمه بالاخره در سن 32 سالگی میخواد بره سربازی. روز اول آبان اعزام داره. از اونجا که من و فاطمه در این شهر غریب تنها میشیم مجبوریم همراهش بریم. و این یعنی بیکار شدن من و بابایی. خیلی سخته. گاهی دلم شور میزنه. اگه دوباره کار گیرمون نیاد چی؟ بعد از 4 سال زندگی تو شهر ساوه حالا باید با این شهر خداحافظی کنیم. البته راستش رو بگم علت رفتن ما از این شرکت سربازی نیست. سربازی بهانه ای شد تا ما خودمون رو از این محیط نجات بدیم. درآمدمون خوب بود اما دیگه نه اعصابی برامون مونده بود و نه زندگی. بابایی که اکثرا تا دیر وقت سر کار بود. وقتی هم که میومد خونه معمولا اعصابش داغون بود. من در چند تا پست قبل نوشته بودم که تو چه محیطی کار میکنم. این رو هم اضافه کنم که در این محیط خدایی وجود نداره. ایمان رو مسخره میکنند و اگر کسی در گفتارش اسمی از خدا بیاره میگند "بس کنید دیگه خدا حاشیست" . نمیخوام زیاد از اونجا بنویسم اما هر چی که بود داره تموم میشه. دعا کنید که خدا با رفتنمون برکت رو به زندگیمون برگردونه.

زیاد حرف زدم. یک دنیا حرف دیگه هم دارم اما میذارم بعدا می نویسم. زمانیکه دیگه کاملا از این محیط بیرون اومدم.  فعلا خدا نگهدار همتون.

 

/ 14 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محدثه

سلام خانوووم.چه عجب.از بس اومدم تو وبلاگت و دیدم بروز نکردی و دست از پا درازتر برگشتم خسته شدم.[عصبانی][عصبانی] از بس دیر اومدی احساس می کنم که فاطمه جون ماشالله خیلی بزرگ شده.[ماچ][ماچ] امیدوارم با این مهاجرت زندگی جدیدی رو که پر از یاد خداست شروع کنید.موفق باشید.فاطمه جون رو هم ببوس.[ماچ][ماچ] به امید دیدار شما.بعد از چند وقت؟؟؟؟[چشمک][خداحافظ]

کله شق

انجمن مادرهای مرده... باز هم وراجی و غرغر و قربون صدقه راجع به یه مشت بچه کج و کوله و درب و داغون...

مزدای شیطون بلا

سلام سلام سلام با من و پيشي كه به خاطر بي‌معرفت شدنمون قهر نكردين. ببخشين كه يه مدتي بود كمتر بهتون سر مي‌زديم. اميدواريم بتونيم جبران كنيم. اگه مي‌خواين بدونين چرا "ذوق‌مرگ" شده بودم بهم سر بزنين. راستي داداشم آرين و دوست گلم شايان(shayanvamaman.blogfa.com) هم مطلب جديد دارن.

مامان آرمان

...با بهترین ارزوها در مکانی خوب، خدایی، زیبا و باصفا و پر از صداقت و مهربانی..... فاطمه جون راببوس[گل][ماچ]

سمیرا

سلام خانومی خیلی از محبتت ممنونم چرا دیگه آپ نمی کنید ماشاا.... چه دخمل نازی دارید خدا نگهش داره مامان فاطمه جونم خودم که هنوز تو شوک هستم و باورم نشده اما واقعا از دعاهای شما دوستای خوبم سپاسگزارم می بوسمت راستی اون کادر چیه که مال ناز نازی منه ؟ [چشمک]

مامان غزل

سلام مامان فاطمه خانوم: وب دختر گلتون خیلی قشنگ وآرامش بخشه مخصوصا بااین موزیک. میشه طرز گذاشتن این موزیک رو وبتون برام بنویسید.