باز هم آبله مرغون

این آبله مرغون مثل اینکه دلش نمی یاد دست از سر ما برداره. همین روزها میخواستم بیام و از سلامتی دخترم بنویسم اما اتفاقات دیگری افتاد.

فاطمه مامان بعد از اینکه جوشها کمی بهتر شد راهی مهد کودک شد. خیلی نگران بودم که مبادا جوشهاش رو بکنه اما اینطور نشد و خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. اما متاسفانه دچار سرماخوردگی شدیدی شد. با توجه به اینکه بدنش هنوز ضعیف بود سرماخوردگی خیلی اذیتش کرد و اونو لاغر تر از قبل کرد. تازه داشت کمی بهتر میشد که من حس کردم حالم خوب نیست. مدام تب و لرز داشتم و حس سرماخوردگی. روز یک شنبه دیدم بهتر نمی شم رفتم دکتر. دکتر بهم شک کرد. با وجود اینکه از حال فاطمه هم بی خبر بود  گفت بدنت بیرون نریخته؟ گفتم یعنی چی؟ گفت مشکوک به آبله مرغانی. گفتم نه آقای دکتر فکر میکنم یک سرماخوردگی ساده باشه و اون هم قبول کرد. چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه و به محض اینکه لباسهامو عوض کردم دیدم که بله من هم به این بیماری دچار شدم. بدبختی من از همون شب شروع شد. سوزش.خارش. درد .حس بد. فریاد میزدم و از خدا کمک میخواستم.

دکتر گفته بود مریضی تو این سن خیلی سنگین میشه و ممکنه صورتت رو به هم بریزه. خیلی میترسیدم. مدام دعا میکردم. روز اول فاطمه رو پیش خودم نگه داشتم اما پشیمون شدم. فرداش دخترم رفت مهد کودک. وقتی که از مهد برگشت. باباش میخواست بره خرید. من به فاطمه گفتم نرو. من دلم برات تنگ شده. اما امون از دست بچه های این دوره زمونه که اصلا محبت به مادر رو انگار از یاد بردند. دلم خوش بود که دختر بزرگ کردم. بدون اهمیت به حرف من رفت. تنها شانسی که اورد این بود که با یک دسته گا برگشت و الا نمی دونم باهاش قهر میکردم یا آشتی. بعدش هم با سیاست خاص خودش میگه تو رو تنها نذاشتم. رفته بودم برات گل بگیرم.  ( جون خودت باورم شد ).

امروز صبح هم باباش میخواست ببرش مهد من گفتم نمیخواد حالم بهتره. یکباره از خواب بلند شد و فریاد میزد که نه من میخوام برم. راستش دلم خیلی گرفت. نمی دونم همیشه همین طور میمونه یا نه. آخه ددر رفتن رو به همه کس حتی مامانش ترجیح میده. بعدش که فهمید از ددر خبری نیست و باید بره مهد کودک گفت نه پیش مامان میمونم.

الان خدا رو شکر هر دومون بهتریم. خیلی شانس آوردم که فقط ۴-۵ تا جوش بیشتر در صورتم در نیومده. اونهم جاهاییه که میره زیر روسری. برای همین هنوز قیافم قابل تحمله. دکتر گفته از شنبه میتونم برم سر کار. خوب خیلی حرف زدم. برای همه مریضها دعا میکنم و امیدوارم خدا همه رو شفا بده. مریضی خیلی بده در هر نوعی که باشه.

همه مامان هایی که یادتون نمی یاد آبله مرغون چه جوریه بدونید که خیلی سخته. خصوصا اگه مثل من جوشها روی زبان و حلق و حتی لبتون رو هم بگیره. دیگه از غذا خوردن خبری نیست. اگه کوچولوهاتون اینطوری شدند مثل من که فاطمه رو مجبور به خوردن میکردم شما این کار رو نکنید که خیلی عذاب آوره.

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

خدارو شکر بیماری رفع شده و سلامتی حاصل شده .. خدا دختر کوچولوتو براتون حفظ کنه

مامانی آرمان

....ارزو می کنم که فاطمه جون و مامان مریم حالشون خوب شده باشه و دیگه ابله مرغان اونطرفا پیداش نشه[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شاپرک

سلام مریم جون بهتری؟ نگرانتم یه خبری از خودت بده[سوال] امیدوارم حال هردوتون خوب خوب شده باشه[بغل]

پریسا مامان کیا

دختر 1 ماه گذشت اپ کن نکنه تو هم مثل من حامله هستی که دیر میایی[تایید][ماچ][قلب]من اپم[خداحافظ][گل]

مزدای شیطون بلا

سلام خاله مریم جون روز زن و روز مادر رو به شما و فاطمه خانوم گل تبریک می گم.[گل]

شاپرک

سلام روزت مبارک باشه مریم جون[قلب][ماچ]

زهرا

آخی مامانی چرا اینجوری شدی. روزت مبارک باشه

مزدای شیطون بلا

مامان و دختر آبله ای چی می شن[شیطان] راستی اگه جای جوش ها موند از پماد سیکاموسا استفاده کنین که معجزه می کنه. در ضمن تو وبلاگم چن تا عکس گذاشتم تا چشم دوستای کچلم از حسودی در بیاد[شیطونک] وقت کردین و دوست داشتین بیاین ببینین[گل]