سلام. من بالاخره اومدم. خیلی وقت بود که میخواستم بیام و بنویسم اما درگیریهای مربوط به اسباب کشی و .... مجال نمی داد.

بله ما اومدیم تهران. الان دقیقا یک هفته هست. خیلی روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. از اول مهر ماه دیگه سر کار نمیرم و شدم یک خانم خونه تمام عیار. هر چند که خوش میگذره و تمام روز رو در کنار دختر گلم هستم و میتونم بهتر بهش برسم ولی من اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. آخه عادت نداشتم. بعد از 6 سال کار کردن حالا خیلی سخته. مامانایی که فکر میکنید سر کار نرید و بمونید تو خونه کوچولوهاتون رو بزرگ کنید از همینجا بهتون میگم که چنین فکری به سرتون نزنه که پشیمون میشید. چشمک

من الان پشتم باد خورده و دیگه حوصله رفتن به دنبال کار جدید و شروع دوباره رو ندارم. از همین می ترسیدم. آخه من آدم پر استرسی هستم و تغییر شرایط به شدت بر روحیه من اثر گذاره. همیشه سعی کردم تو زندگیم زیاد تغییر ایجاد نکنم و با همون شرایط هر چند سخت بسازم اما اینبار فرق میکرد. قضیه چیز دیگه ای بود و من مجبور به استعفا شدم. دو تا مسئولیت کلیدی شرکت به عهده من بود ولی چه فایده. من به خاطر خدا از خیلی چیزها گذشتم. خلاصه اینکه تغییر خونه، تغییر شهر و تغییر شرایط کار حسابی منو به هم ریختند. تنها شانسی که آوردم این بود که سربازی بابایی 2 ماه عقب افتاد و اول دی ماه اعزام میشه و گرنه باید تنهایی رو هم در این میان تحمل میکردم. برام دعا کنید که بتونم با این شرایط کنار بیام.نگران

اما فاطمه گلم. حسابی تو این مدت بزرگ شده. بلبلی شده که هر چی بگم کم گفتم. اما خیلی وقتها این بلبلی کار دستش میده و کمی گوشمالی میشه. زبون درازیش بیسته. کم نمیاره. برای هر چیزی جوابی داره. تو هر کاری دخالت میکنه. همیشه آچار و پیچ گوشتی تو دستشه و مشغول انجام تعمیرات که عاقبتش خراب کردن یکی از وسایل یا اسباب بازیها و چیزهای دیگست. تو چاپلوسی هم کم نمیاره. چنان ماچ و بوسه هایی تحویل میده و چنان حرفهای دل برنده ای میزنه که همه رو خاطر خواه خودش میکنه. هر کسی هم که تلفن میزنه باید فاطمه باهاش صحبت کنه. حالا میخواد این تلفن به مثلا عموش شده باشه یا باباش یا یک مهمان که تو خونه در کنار فاطمه نشسته. همه رو هم دعوت میکنه که زود بیایید خونمون. اگه هم اجازه ندیم صحبت کنه اشکهایی میریزه که جگر هر شنونده ای رو کباب میکنه. حالا فکر کنید مثلا مدیر عامل سابق شرکت پای تلفنه باید بابایی ازش عذر خواهی کنه و بخواد که اول 2 دقیقه ای با دختر ما صحبت کنه. باید خیلی به طرف بر بخوره نه؟ نیشخند

به شدت این دختر لوس و مامانیه. وقتی تو خونه هستیم حتی برای یک لحظه از پهلوی من تکون نمیخوره. مانع تمام کارهای منه. قبلا فکر میکردم که اگه خونه دار بشم همه کار میکنم. مدام به خونه میرسم. به خودم میرسم. غذاهای رنگارنگ درست میکنم. اما همینجا حرفم رو پس میگیرم. این کارها باشه بعد از شوهر کردن فاطمه.

حالا یک کمک میخوام از همه کسانی که تجربه دارند. فاطمه 2 تا خصلت بد داره. یکی اینکه هنوز هم تو خواب جیش میکنه و من مجبورم شبها پوشکش کنم. هر چی هم یادش میدم فایده نداره. به نظر شما این طبیعیه؟ اگه نیست من چه کار کنم تا این مشکل حل بشه؟

دیگه اینکه به شدت به شیشه شیرش وابسته شده و محاله شیر رو تو لیوان بخوره. حالا وابستگی به کنار تا خوابش میاد یا حوصلش سر میره میگه شیر میخوام. نصفه شب ها منو از خواب بیدار میکنه و اگه فقط برای یک دقیقه دیر برسیم فریادش تمام ساختمون رو بیدار میکنه. این مشکل رو چه جوری حل کنم؟ تو رو خدا راهنماییم کنید.

خوب سرتون رو درد آوردم. آخه دلم خیلی گرفته و احساس افسردگی دارم. دوست دارم بیشتر بنویسم ولی میدونم که فایده نداره و فقط گذشت زمان میتونه کمکم کنه تا با شرایط جدیدم کنار بیام. جالب اینجاست که خونه ما 2 تا کوچه با مامانم اینا فاصله داره. قبلا فکر میکردم که هر روز میرم به مامانم سر میزنم ولی الان 4، 5 روزه که ندیدمشون و اصلا هم حوصله ندارم از خونه بیرون برم. سعی میکنم زود برگردم و بیشتر از فاطمه بنویسم. عکسش رو هم به زودی میذارم. امروز فرصت ندارم و باید برم به فاطمه برسم.

" یک چیز بگم بخندید. همین لحظه که دارم می نویسم دیدم صدای فاطمه نمیاد گفتم چه دختر خوبی شده. برگشتم عقب و دیدم بله شیشه شیرش رو گرفته و داره شیر ها رو قطره قطره میریزه روی لباسش و کیف میکنه. برم تا بیشتر از این خودش رو کثیف نکرده." فعلا خدا نگهدار. بای بای

/ 10 نظر / 13 بازدید
محدثه

سلام خانوم.چه عجب! من که هر چند وقت یه بار می اومدم ببینم اومدی یا نه.ولی هر بار به در بسته می خوردم.خوشحالم که بالاخره از اون شرایط سخت رها شدی.غصه نخور.اول خدا رو شکر کن و بعدش یه تحولی توی زندگیت بده تا از افسردگی خارج شی.در مورد مشکلات فاطمه : من که تجربه ای ندارم اما بچه برادر شوهرم که سه سالشه هم موقع خواب حتما باید پوشک بشه .در مورد شیشه شیر هم اونم علاقه زیادی داره که شیر رو با شیشه شیر بخوره.[نیشخند][چشمک] پس فکر نکن که فقط مشکل فاطمه است و نگران اینجور چیزها نباش.شاد شاد شاد باشی.[گل][گل]

سمیه مامان ایلیا

دوست خوبم سلام . جدی جدی استعفا دادی و الان خونه ای . بابا زیاد پشیمون نباش م گه بده آدم تو خونه راحت بخوابه و به بچش برسه . به خدا اگه حیف سابقه کارم نبود منم اینکار و می کردم. تو خونه نشین. دستش و بگیر و ببر بیرون و گردش و تفریح خوش بگذرونید با هم. پس از این به بعد قرار وبلاگی هم بزاریم میای آره ؟

سمیه مامان ایلیا

راستی برای جیش شبش من نمی دونم چکار باید بکنی چون ایلیا این مشکل و نداره . اما برای شیشش یه دفعه بندازش جلو گربه ای چیزی بگو دیگه گربه بردش نمی تونی بخوری . در رابطه با شیر خوردن زیادش ایلیا هم مدام در حال شیر خوردنه حالا زیادش ضرر داره یا نه منم نمی دونم.

سمیه(ستاره طلایی)

سلام عزیزم... خونه نو مبارک .... درکت می کنم خانومی... استرسهای زیادی بهت وارد شده امیدوارم که همگی رو به راحتی پشت سر بزاری و از بودن در کنار خانوم خوشگله هر دو لذت ببرین[قلب][ماچ]

مهین(مامان هانا)

سلام خونه نو مبارکککککک [گل][گل][گل]. به نظرم یه مدت استراحت کن و دنبال کار نرو .هروقت خودت دلت خواست برو دنبال کار [ماچ][ماچ]. این دخمل خوشگل رو هم از طرف من ببوسشششش [ماچ]

شاپرک

سلام مریم جون خونه نو مبارک.وای چیکار میکنی با خونه نشینی[چشمک] البته اولش خوبه بعدا" حوصله آدم حسابی سر میره[خجالت] موش بخوره این شیطونکهای ما رو که مثل همند[ماچ] فاطمه عزیزم رو ببوس[قلب] آره راست میگی از نظر مسافتی از هم دور شدیم.حالا نه اینکه اون موقع که نزدیکتر بودیم 24 ساعته همدیگه رو میدیدیم [قهقهه][نیشخند]

سمیرا

سلام مریم جونم قربون اون دخمل نازت برم من ماشاا.... عروسه همه دخترها بابایی می شن چطوره ؟ راستی ممنونم از لطفت عزیزم من 5 آذر قراره برم سونو معلوم می شه جنیستش حتما بهت زحمت می دم و می گم بازم متشکرم

هليا

سلام دختر منم 5.5 سالشه ولي هنوز شبا جيش مي كنه شما با فاطمه چي كار كردين مي شه جواب بدي؟؟؟